در سال‌های اخیر، رشد شناختی کودکان به یکی از اولویت‌های کلیدی برنامه‌های توسعه تبدیل شده است. نهادهایی مثل یونیسف، بانک جهانی و سازمان جهانی بهداشت چارچوب‌هایی برای بهبود رشد دوران کودکی طراحی کرده‌اند که هدفشان تقویت ظرفیت‌های ذهنی کودکان از طریق آموزش والدین است. منطق این مداخلات بر دو فرض کلیدی استوار است. نخست اینکه رابطۀ والدین با کودک در سال‌های آغازین زندگی می‌تواند ساختار مغز او را شکل دهد؛ و دوم اینکه نوع خاصی از فرزندپروری — که در ادبیات سیاست‌گذاری با عنوان «مراقبت پرورشی» شناخته می‌شود — برای رشد مطلوبِ شناختی و عاطفی ضروری است.

در این چارچوب، مراقبت از کودک معمولاً با مجموعه‌ای از توصیه‌های نسبتاً ثابت همراه است: صحبت‌کردن با نوزاد حتی پیش از تولد، خواندن کتاب، بازی روزانه، تماس چشمی مکرر و ایجاد محیطی امن و قابل‌پیش‌بینی. این مدل در اسناد نهادهای بین‌المللی با شعارهایی مانند «ساختن مغز، ساختن آینده» معرفی می‌شود و به‌عنوان ابزاری برای شکستن چرخۀ فقر تبلیغ می‌گردد. بانک جهانی حتی تخمین زده که هر دلار سرمایه‌گذاری در این حوزه می‌تواند تا ۱۳ دلار بازگشت اقتصادی به همراه داشته باشد.

اما این روایت زمانی معنا و کارکرد پیدا می‌کند که به‌عنوان پیش‌فرضی نانوشته بپذیریم که الگوهای رایج فرزندپروری در کشورهای جنوب جهانی برای رشد کودک کافی نیستند. در این چارچوب، فقر و نابرابری نه به ساختارهای اقتصادی یا تاریخی، بلکه به رفتارهای نادرست تربیتی نسبت داده می‌شود. به‌جای اینکه نهادها مسئول عقب‌ماندگی در پیشرفت باشند، خانه‌ها مقصر جلوه داده می‌شوند؛ کودک «در معرض خطر» و والدین «آموزش‌ندیده» معرفی می‌شوند، و نهادهای بین‌المللی مأمور اصلاح این وضعیت می‌شوند.

این منطق یادآور گفتمان‌های آشنای استعمارگرایانه است. واژه‌ها تغییر کرده‌اند، اما ساختار استدلال همان است. زمانی از «عقب‌ماندگی نژادی» سخن گفته می‌شد، امروز از «کمبود مراقبت اولیه»، «ظرفیت مغزی تحقق‌نیافته» یا «محرومیت از تغذیه و تحریک شناختی» صحبت می‌شود. در یکی از مطالعات پرارجاع منتشرشده در لنست آمده است که بیش از ۹۹ درصد کودکان چاد و بیش از ۹۲ درصد کودکان جنوب صحرای آفریقا حتی «حداقل مراقبت کافی» را دریافت نمی‌کنند. مقاله‌ای دیگر از ۲۰۰ میلیون کودک در کشورهای کم‌درآمد سخن می‌گوید که، بر اساس ارزیابی‌های نهادهای جهانی، در معرض خطر عقب‌ماندن از معیارهای رشدِ مطلوب قرار دارند و در آینده به احتمال بیشتری با فقر، تعداد فرزندان بیشتر و محرومیت مواجه خواهند بود.

 

اما اینکه «مراقبت کافی» دقیقاً به چه معناست پرسشی ا‌ست که کمتر به آن پرداخته می‌شود. در بسیاری از مطالعات، شاخص‌های مراقبت از کودک بر اساس پیمایش‌هایی مانند ام‌آی‌سی‌اس تعریف می‌شوند. این پرسش‌نامه‌ها معمولاً از والدین می‌پرسند: آیا فرزندتان به مهدکودک می‌رود؟ آیا در خانه کتاب یا اسباب‌بازی دارد؟ آیا برایش برنامۀ بازی با دیگر کودکان تنظیم کرده‌اید؟ پاسخ منفی به یکی از این پرسش‌ها کافی است تا مراقبت «حداقلی» تلقی شود؛ و اگر پاسخ به دو مورد منفی باشد، والد «ناتوان در فراهم‌کردن تحریک شناختی و فرصت‌های یادگیری» ارزیابی می‌شود.

 

سنجه‌های رایج برای ارزیابی کیفیتِ مراقبت از کودک لزوماً نادرست نیستند و بر درکی خاص و محدود از رشد تکیه دارند. در این چارچوب، عناصری مانند مهدکودک، کتاب داستان و بازی‌های آموزشی به‌عنوان شاخص‌های جهانیِ رشد مطلوب شناخته می‌شوند. درمقابل، کودکانی که در بسترهای غیررسمی — مثل همراهی در کارهای خانه، تعامل روزمره با بزرگ‌ترها یا بازی آزاد در خانواده — مهارت کسب می‌کنند از میدان سنجش بیرون می‌مانند. این شکل از یادگیری که در بسیاری از جوامع جنوب جهانی بخشی طبیعی از زندگی کودک است در ارزیابی‌های رسمی نه سنجیده می‌شود و نه به رسمیت شناخته می‌شود. و این غیبتْ ناخواسته تصویری ناقص از آنچه «مراقبت مطلوب» تلقی می‌شود ایجاد می‌کند.

 

حتی علم رشد کودک، که پشتوانۀ این مداخلات است، خالی از سوگیری نیست. بیشتر ابزارهای سنجش بر اساس داده‌هایی طراحی شده‌اند که از کودکان جوامع WEIRD (غربی، تحصیل‌کرده، صنعتی، ثروتمند و دمکراتیک) به دست آمده‌اند. نتیجه آنکه تفاوت فرهنگی در شیوۀ رشد، نه به‌عنوان تفاوت، بلکه به‌عنوان تأخیر یا کمبود تفسیر می‌شود.

در حوزۀ علوم اعصاب نیز وضعیت چندان بهتر نیست. شواهد برجسته‌ای که مکرراً در گزارش‌ها و سیاست‌ها تکرار می‌شوند عمدتاً از کودکانی به دست آمده‌اند که در شرایط کاملاً استثنایی و بحرانی رشد کرده‌اند —مثل یتیم‌خانه‌های رومانی در دهۀ ۱۹۹۰، جایی که کودکان در انزوای کامل بزرگ می‌شدند. اما این نمونه‌ها اکنون مبنای روایت‌هایی کلی دربارۀ «مغزهای رشدنیافته» در جهان جنوب شده‌اند، بی‌آنکه شواهد کافی از شرایط واقعی این کشورها وجود داشته باشد.

 

وقتی فقر را ناشی از ناکارآمدی تربیتی خانواده‌ها بدانیم، دیگر نیازی به پرسش از نابرابری جهانی، تاریخ استعمار یا نقش کشورهای ثروتمند احساس نمی‌شود. سیاست‌گذاریِ متمرکز بر آموزش والدین جای گفت‌وگو دربارۀ ساختارها را می‌گیرد. همین نگاه، به‌شکلی ضمنی، می‌تواند به سیاست‌های ضدمهاجرت، کاهش حمایت اجتماعی و بی‌تفاوتی عمومی مشروعیت ببخشد. وقتی مشکل به مغز کودک تقلیل پیدا کند، راه‌حل هم ساده به نظر می‌رسد: «مداخله در خانه»، نه اصلاح نهادها.

بااین‌همه، مسئله بر سر اصل مداخله نیست، بلکه بر سر چگونگی طراحی و اجرای آن است. اگر قرار است به رشد کودک کمک شود، باید تجربه‌های زیستۀ والدین، سبک‌های بومیِ تربیت و ارزش‌های فرهنگی جوامع مبنا قرار گیرد. به‌جای تحمیل نسخه‌ای واحد از بالا، باید گفت‌وگویی مشارکتی و از جایگاه برابر با مراقبان محلی شکل بگیرد. مراقبت از کودک تجربه‌ای فرهنگی است، نه مدل ثابتی که بتوان آن را به همۀ جهان تعمیم داد. هیچ مسیر یکتایی برای رشد مغز وجود ندارد، و آنچه «ظرفیت رشد» نامیده می‌شود بسته به زمینه و فرهنگ معنا پیدا می‌کند.

شاید آنچه باید بازسازی شود نه مغز کودک، بلکه نگاهی است که رشد کودک را ابزاری برای نجات جهان جنوب از فقر و نابرابری تلقی می‌کند —نگاهی که تفاوت را نادیده می‌گیرد و، به‌جای درک درست شرایط، نسخه تجویز می‌کند. برای بهبود وضعیت کودکان در جهان جنوب، شاید لازم نباشد ساختار مغز کودک را تغییر دهیم؛ شاید کافی باشد نگاهی تازه به رشد، مراقبت و سیاست تربیتی داشته باشیم، یعنی به‌جای برچسب‌زدن به‌خوبی شرایط را درک کنیم؛ به‌جای مداخلۀ بیرونی مشارکت محلی را جدی بگیریم؛ و به‌جای تعیین معیار جهانی به تنوع زندگی انسانی احترام بگذاریم.